به چه مشغول کنم دیده و دل را که مدام 

دل تو را می طلبد دیده تو را می جوید ……

صائب تبریزى

گفته بودم چون تو بیایی غم دل به تو بگویم

چه بگویم که غم از دل برود، چون تو بیایی

 

 

من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی

عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی

دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم

باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی

(سعدی)

ای ماه عالم سوز من

ای ماه عالم سوز من از من چرا رنجیده ای



ای شمع شب افروز من از من چرا رنجیده ای



یک شب تو را مهمان کنم تا جان دل قربان کنم



جای تو را درچشمان کنم از من چرا رنجیده ای



ای جان من جانان من بر من نگر سلطان من



یک شب بیا مهمان من از من چرا رنجیده ای



من عاشق زار توام از جان وفادار تو ام



تا زنده ام یار توام از من چرا رنجیده ای



من عاشق دیوانه ام اندر جهان افسانه ام 



تو شمع و من پروانه ام از من چرا رنجیده ای



رنجیده ای رنجیده ای از من گنه چه دیده ای



دایم گنه بخشیده ای از من چرا رنجیده ای 



بنگر زعشقت چون شدم سر گشته و مجنون شدم



چون لاله دل پر خون شدم از من چرا رنجیده ای 



گر من بمیرم در غمت خونم فتد در گردنت



فردا بگیرم دامنت از من چرا رنجیده ای



ای سر و خوش بالای من ای دلبر رعنا من 



لاله لبت حلوای من از من چرا رنجیده ای 



من سعدی دلخواه تو ابر وی تو چون ماه نو 



من یار نیکو خواه تو از من چرا رنجیده ای

عید آمد و عید آمد

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا

کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا

ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد

باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا

یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی

غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا

هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی

نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا

زان طلعت شاهانه زان مشعله خانه

هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا

زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش

عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا

شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد

خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا

از دولت محزونان وز همت مجنونان

آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا

عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد

عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا

ای مطرب صاحب دل در زیر مکن منزل

کان زهره به میزان شد تا باد چنین بادا

درویش فریدون شد هم کیسه قارون شد

همکاسه سلطان شد تا باد چنین بادا

آن باد هوا را بین ز افسون لب شیرین

با نای در افغان شد تا باد چنین بادا

فرعون بدان سختی با آن همه بدبختی

نک موسی عمران شد تا باد چنین بادا

آن گرگ بدان زشتی با جهل و فرامشتی

نک یوسف کنعان شد تا باد چنین بادا

شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی

تبریز خراسان شد تا باد چنین بادا

از اسلم شیطانی شد نفس تو ربانی

ابلیس مسلمان شد تا باد چنین بادا

آن ماه چو تابان شد کونین گلستان شد

اشخاص همه جان شد تا باد چنین بادا

بر روح برافزودی تا بود چنین بودی

فر تو فروزان شد تا باد چنین بادا

قهرش همه رحمت شد زهرش همه شربت شد

ابرش شکرافشان شد تا باد چنین بادا

از کاخ چه رنگستش وز شاخ چه تنگستش

این گاو چو قربان شد تا باد چنین بادا

ارضی چو سمایی شد مقصود سنایی شد

این بود همه آن شد تا باد چنین بادا

خاموش که سرمستم بربست کسی دستم

اندیشه پریشان شد تا باد چنین بادا

مولانا