باز ای الههٔ ناز، با دل من بساز؛ کین غم جانگداز، برود ز برم
گر دل من نیاسود، از گناه تو بود؛ بیا تا ز سرِ گنهت گذرم
باز می‌کنم دستِ یاری، به سویت دراز؛ بیا تا غم خود را، با راز و نیاز، ز خاطر ببرم
گر نکند تیرِ خشمت، دلم را هدف؛ به خدا همچو مرغِ پرشوروشعف، به سویت بپرم
آن‌که او به غمت دل بندد چون من کیست؟ ناز تو بیش از این بهر چیست؟
تو الههٔ نازی، در بزمم بنشین؛ من تو را وفا دارم، بیا که جز این، نباشد هنرم
این‌همه بی‌وفایی، ندارد ثمر؛ به خدا اگر از من، نگیری خبر، نیابی اثرم.

تا بهار دلنشین آمده سوی چمن   ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن
چون نسیم نو بهار بر آشیانم کن گذر   تا که گلباران شود کلبه ویران من

...

بهار بهار صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود


بهار بهار چه اسم آشنایی
صدات میاد اما خودت کجایی

وا بکنیم پنجره ها رو یا نه
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه


بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد



ادامه نوشته

یارم به یک لا پیرهن خوابیده زیر نسترن
ترسم که بوی نسترن مست است و هشیارش کند

پروانه امشب پر مزن اندر حریم یار من
ترسم صدای پرپرت از خواب بیدارش کند

پیراهنی از برگ گل بهر نگارم دوختم
بس که لطیف است آن بدن ترسم که آزارش کند

ای آفتاب آهسته نِه پا درحریم یار من
ترسم صدای پای تو از خواب بیدارش کند

به عشق امام رضا(ع)

آمده ام، آمدم ای شاه پناهم بده

خط امانی ز گناهم بده

ای حرمت ملجأ درماندگان

دور مران از در و راهم بده

لایق وصل تو که من نیستم

اذن به یک لحظه نگاهم بده

لشگر شیطان به کمین من است

بی کسم ای شاه پناهم بده

قاصدک

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

از کجا وز که خبر آوردی ؟

خوش خبر باشی ، اما ،‌اما

گرد بام و در من

بی ثمر می گردی

انتظار خبری نیست مرا

...

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند

هی فلانی!  زندگی شاید همین باشد...


ادامه نوشته

مرگ قو

شنيدم که چون قوي زيبا بميرد


فريبنده زاد و فريبا بميرد


شب مرگ تنها نشيند به موجي


رود گوشه اي دور و تنها بميرد


در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب


که خود در ميان غزلها بميرد


گروهي بر آنند کاين مرغ شيدا


کجا عاشقي کرد آنجا بميرد


شب مرگ از بيم آنجا شتابد


که از مرگ غافل شود تا بميرد


من اين نکته گيرم که باور نکردم


نديدم که قويي به صحرا بميرد


چو روزي ز آغوش دريا برآمد


شبي هم در آغوش دريا بميرد


تو درياي من بودي آغوش وا کن


که مي خواهد اين قوي زيبا بميرد



دکتر مهدی حمیدی شیرازی

آواز کرک

 

بَدِه ... بَدبَد ... چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟
کرک جان ! خوب می خوانی
من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد
چو بوی بالهای سوخته ت پرواز خواهم داد
گرت
دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش
بخوان آواز تلخت را ، ولکن دل به غم مسپار
کرک جان ! بنده ی دم باش
بده ... بد بد راه هر پیک و پیغام خبر بسته ست
ته تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست
قفس تنگ است و در بسته ست
کرک جان ! راست گفتی ، خوب خواندی ، ناز آوازت
من این آواز
تلخت را بده ... بد بد ... دروغین بود هم لبخند و هم سوگند
دروغین است هر سوگند و هر لبخند
و حتی دلنشین آواز جفت تشنه ی پیوند
من این غمگین سرودت را
هم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد
بده ... بدبد ... چه پیوندی ؟ چه پیمانی ؟
کرک جان !
خوب می خوانی
خوشا با خود نشستن ، نرم نرمک اشکی افشاندن
زدن پیمانه ای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی
 
مهدی اخوان ثالث

لحظه‌ي ديدار نزديک است

لحظه‌ي ديدار نزديک است

باز من ديوانه ام، مستم

باز ميلرزد دلم ، دستم

باز گويي در جهان ديگري هستم

هاي ! نخراشي به غفلت صورتم را ، تيغ!

هاي! نپريشي صفاي زلفکم را دست

و آبرويم را نريزي، دل، اي نخورده مست

لحظه ي ديدار نزديک است

 

مهدی اخوان ثالث