باز ای الههٔ ناز، با دل من بساز؛ کین غم جانگداز، برود ز برم
گر دل من نیاسود، از گناه تو بود؛ بیا تا ز سرِ گنهت گذرم
باز میکنم دستِ یاری، به سویت دراز؛ بیا تا غم خود را، با راز و نیاز، ز خاطر ببرم
گر نکند تیرِ خشمت، دلم را هدف؛ به خدا همچو مرغِ پرشوروشعف، به سویت بپرم
آنکه او به غمت دل بندد چون من کیست؟ ناز تو بیش از این بهر چیست؟
تو الههٔ نازی، در بزمم بنشین؛ من تو را وفا دارم، بیا که جز این، نباشد هنرم
اینهمه بیوفایی، ندارد ثمر؛ به خدا اگر از من، نگیری خبر، نیابی اثرم.
گر دل من نیاسود، از گناه تو بود؛ بیا تا ز سرِ گنهت گذرم
باز میکنم دستِ یاری، به سویت دراز؛ بیا تا غم خود را، با راز و نیاز، ز خاطر ببرم
گر نکند تیرِ خشمت، دلم را هدف؛ به خدا همچو مرغِ پرشوروشعف، به سویت بپرم
آنکه او به غمت دل بندد چون من کیست؟ ناز تو بیش از این بهر چیست؟
تو الههٔ نازی، در بزمم بنشین؛ من تو را وفا دارم، بیا که جز این، نباشد هنرم
اینهمه بیوفایی، ندارد ثمر؛ به خدا اگر از من، نگیری خبر، نیابی اثرم.
+ نوشته شده در ۱۳۹۷/۰۱/۲۳ ساعت توسط سعید انصاری
|